خانه ، مکانی است که می توانیم آنچه را از بیرون خریداری می کنیم درآن به نمایش بگذاریم .در جریان خرید، ما تبدیل به شخصی می شویم که از میان آن همه تنوع ، «چیزی خاص» را برگزیده است . ما به انسانی بدل می شویم که امکان «گزینش» خودرا آشکارا می بیند. ما ، موجودی هستیم که قادر به گزینش می باشیم و اشیاء تجلی این گزینش می شوند و معنای خودرا به واسطه ی قرار گرفتن در جهان ما بدست می آورند

درخانه ، اشیایی را می بینیم که به نمایش گذاشته شده اند ، اما نمایش گذاشتن نه به معنای آنکه اشیاء را موزه وار بچینیم و به دیدن آن ها بسنده کنیم . بلکه آنها را برمی گزینیم تا زندگی «با -آنها» را درخانه پی بگیریم . تا «در میان- آنها» زندگی روزمره را دنبال کنیم . درخانه ، کاربردی ترین رابطه ی ممکن با اشیا برقرار می شود . ما همواره به نسبت استفاده ای که از آنها می توانیم بکنیم ، به آنها می نگریم

فرش را بر روی زمین پهن می کنیم تا بتوانیم بر روی زمین پای برهنه راه برویم . بتوانیم بر روی زمین بخوابیم . فرش ، می گذارد که سفره ای بر روی زمین پهن شده و غذا درمعیت دیگران صرف شود . فرش با همه ی این کاربری هایش بر ما رخ می نماید. اما همزمان رابطه ای پنهان بین ما و زمین برقرار می کند . رابطه ای که فضای وجودی ما را تجسم بخشیده و آن را بر روی زمین مستقر می کند . فضای وجودی ما در خانه ، سطحی افقی به نام کف می یابد که چیزی به نام فرش آن را می پوشاند

این فضا سطحی دیگر به نام دیوار هم دارد . درخانه ، تابلویی ، گلدانی ، ظرفی و … خودرا بر روی این وجه از فضا قرار می دهد . گاهی دیوار فرو می رود و این اشیا را در بر می گیرد . آیا این اشیا هم با وجه کاربردیشان بر ما آشکار می شوند ؟ ما گلدان را برای زیباییش در طاقچه می گذاریم، اما حین نگاه کردن به آن ماهیتش را درمجموعه ی اتم هایش نمی دانیم، بلکه در خاصیت زیباییش آن را می بینیم  ظرفی که یادگاری است، عکسی که جای تهی یک منظره را پر می کند و… این اشیا بر روی دیوار ، روبروی خط افق دید ما جای می گیرند و ما را در پیوند بین زمین و آسمان می گذارند. دیواره ای که از زمین بر می خیزد و به سمت بالا می رود و درمرکز سقف ، چراغی آویزان می شود که از مرکز بر ما نور می بخشد . این شیء هر روزه با کارکردی که دارد بر ما آشکار می شود . جایگاه پخش روشنایی . ما به نور محتاجیم و این احتیاج را چراغی رفع می کند . اما این روشنایی از بالا گسترده می شود . ا زسقف که بر بالای سرمان قرار دارد پس این اشیا ما در نسبت با سه وجه بنیادی فضا ، یعنی ، کف، دیواره و سقف قرار دادند.

اما امروزه روزمرگی ما در کنار شی ایست که بی توجه به این نسبت ها ، فضایی مجازی خلق می کند : تلویزیون دیوار و سقف و کف ، عناصر فضایی هویت دهنده به انسان می باشند . به« فضای وجودی» تعین می بخشند و آن را تجسمی معمارانه می بخشند . اما تلویزیون از وجه سلبی هویت اقدام می کند. مهم نیست که ما کجا هستیم . دو چشم و یک صفحه برای بودن کفایت می کند . پس به تدریج همه ی آن اشیاء از اعتبار فاقد می شوند . چون ما در دنیایی مجازی ، در میان چیز ها نخواهیم بود بلکه چیزها روبروی ما قرار خواهند گرفت پس« نا کجا »شکل می گیرد . نا کجایی که ما را به هر «کجا »که خواست می برد و در فضایی تهی تنها می گذارد .

ما به خانه ” نمی رویم” ، بلکه به خانه ” باز می گردیم ” . رفتن دردل خود دوباره رفتن را در پی ندارد . رفتن یا ناظر بر جایی است که از آن جدا می شویم یا جایی که به سویش روانه می شویم و یا ناظر بر مسیری است که در حال پیمودنش هستیم . اما نشانی از تکرار در آن نیست .

رفتن نشان از روانه شدن به سوی جایی آشنا را ندارد . رفتن به هر جایی ممکن است صورت بگیرد . رفتن به مدرسه، بانک ، مغازه ، بیمارستان ، هتل ، پارک و…. اما به محض ورود به چنین جاهایی می دانیم که ممکن است دیگر بدانجا باز نگردیم ،یا آنکه مدت زمان محدودی را در آنجا سپری خواهیم کرد .

مدرسه به هر حال زمانی تمام خواهد شد و من هیچ وقت بدانجا باز نخواهم برگشت و این حقیقت از روز نخستین رفتنم به مدرسه بر من رخ می نماید .

اما خانه مکانی است از جنسی دیگر . از جنس بازگشت . زیرا هر روز و هر لحظه که از خانه خارج می شویم مکان خموشانه می گوید که دوباره باز خواهیم گشت . بنابر این آدمی گام هایش را با نیرویی متفاوت به سمت خانه بر می دارد نسبت به زمانی که به سوی مدرسه پیش می رود .