مراد از مد نظر داشتن فرهنگ جامعه در تعریف مسکن مطلوب آنست که اگر چه استفاده از تجربیات سایر ملل و تمدن ها (اعم از گذشته و معاصر) تو صیه می شود ،این استفاده باید به گونه ای باشد که اولا با بهره گیری از آنها ،اصول و ارزش های اعتقادی و باورهای جامعه تضعیف نگردند ،ثانیا به هویت ملی خدشه وارد نگردد،ثالثا عامل ترویج افکار و ایده های متضاد ومخالف ارزش های فرهنگی نباشد و رابعا این که با معیارهای برآمده از فرهنگ ایرانی ارزیابی و انتخاب شده باشند.تاریخ نشان می دهد که تکرار و تقلید الگوهای بیگانه به مرور، جوامع مقلد را نسبت به فرهنگ خویش بیگانه نموده ،نهایتا به استحاله جوامع می انجامد.نکته مهم دراتین است که باید توجه داشت که هر یک از مکاتب معماری و شهر سازی بر پایه های اعتقادی و فکری استوار است ،لکن چون بسیاری ،یا به این مبانی توجه ندارند و یا اینکه خود می خواهند که مروج مبانی خاصی باشند ،دست به تقلید یا ترویج الگوهای بیگانه می زنند،تقلید یا ترویجی که خود شکلی از تکرار و در نتیجه بی هویتی و از خود بیگانگی است.به عبارت دیگر این تکرار و تقلید به مرور،هویت جامعه را دگرگون می کند،از خود بیگانگی و احساس حقارت را در مقابل صاحبان اصلی الگوها را رشد می دهد ،به ارزش ها و اصول فرهنگی جامعه اطمه وارد نموده ،در نهایت منجر به استحاله و اضمحلال تمدن و فرهنگی که دست به تقلید و تکرار زده است،می گردد.

پس یکی از مهمترین نیازها،تدوین مبانی نظری معماری و شهر سازی است که اصول بنیادین آن از اعتقادات جامعه سر چشمه گرفته ،به نحوه نگرش جامعه به انسان و حیات او معطوف است.

خانه مقوله اي از جنس فرهنگ است نه طبيعت و غريزه. به زبان کارکردگرايانه و با منطق مالينوسکي ، خانه نوعي «نياز زيستي» است که «فرهنگ خانه» براي پاسخگويي به اين نياز شکل گرفته است و در کليت نظام اجتماعي و فرهنگ انساني ادغام و سازگار شده است. فرهنگ خانه از منظر انسان شناختي «مجموعه ارزش ها و معاني است که چيستي و چگونگي مفهوم خانه در يک گروه يا قوم و ملت را تعريف و تعيين مي کند.» اينکه خانه را چگونه بسازيم، از چه مصالحي و موادي بهره بگيريم، چه نمادها و نشانه هايي در آن بکار بريم، درباره آن چه احساس و تلقي داشته باشيم، چه کارهاي و فعاليت هايي در آن انجام بدهيم يا انجام آنها در خانه را ممنوع کنيم، چگونه خانه خود را توصيف و ترسيم نماييم، چه کساني را در خانه ببريم و از ورود چه کساني اجتناب کنيم، خانه را مقدس يا امري عرفي بدانيم، چه نسبتي بين خانه و ساير ابعاد زندگي اجتماعي برقرار سازيم، چه آيين هايي را درون خانه و کدام را بيرون آن بجا آوريم و…تمام اين مقولات بواسطه «فرهنگ خانه» در هر جامعه پاسخ داده مي شود. و فرهنگ خانه زير مجموعه اي از کليت فرهنگ جامعه است. از اينروست که هر جامعه ايي فرهنگ خاص خود را دارد، فرهنگي که متناسب تاريخ و جغرافيا و تجربه هاي يک ملت و قوم شکل مي گيرد و با تغيير فرهنگ و شرايط اجتماعي، فرهنگ خانه نيز تغيير مي کند. و از اينروست که دوره هاي مختلف تاريخي، فرهنگ هاي خانه مختلف را بوجود آورده و همچنان بوجود خواهد آورد. از اين منظر ما در بحث فرهنگ و خانه نه با «فرهنگ خانه» به مثابه مقوله منفرد و انتزاعي و جهانشمول، بلکه با «فرهنگ هاي خانه» به مثابه مقوله اي تجربي، عيني، متکثر و متنوع سروکار داريم.

فضاي مسکوني را که انسان ها در آن اقامت و زندگي مي کنند «خانه» مي نامند. اين فضاي مسکوني با ديوارها، کف، سقف و در ورودي اش هويت خانه مسکوني پيدا مي کند. اين ساختار «پناهگاه» يا «جان پناه» براي انسان را فراهم مي سازد. خانه معمولا محل اقامت دائم يا نسبتا پايدار خانواده است. افراد ممکن است براي کار يا فراغت از خانه خارج شوند اما حداقل براي «خواب» به خانه بر مي گردند. انسان همواره در طول تاريخ لاجرم از ساختن و داشتن خانه بوده است زيرا اندام انسان بخصوص در سال هاي نخست تولد و طفوليت قادر نيست بدون داشتن جان پناه در طبيعت به حيات خود ادامه دهد.

در هر دوره تاريخي مقهوم و فرم خانه متناسب با شرايطي که انسان در آن قرار داشته، تغيير کرده است. اين تحول را مي توان از روي نمونه ها و بقاياي موجود خانه هاي اقوام نخستين تا اقوام امروزي مشاهده کرد.

اقوام شکارگر و گردآور خوراک ، که تنها از راه خوشه چيني و شکار ارتزاق مي کردند، در دو ميليون سال پيش در دوره پالئولتيک به مدت يک ميليون سال يعني تا ابداع کشاورزي و شروع دوره نئولتيک در جنگل ها و دشت ها زندگي مي کردند. اين اقوام بسته به شرايط زيست محيطي و اب و هوايي در غارها، خانه هاي چوبي، چادرها، چاله هاي بزرگ در دل زمين و خانه هاي ساخته شده از علف، و خانه هاي ساخته شده از برف و يخ زندگي مي کنند. اصل کلي براي اين اقوام «پذيرش طبيعت» به مثابه شيوه زندگي و عدم يا حداقل تغيير و دستکاري در آن است. علي رغم اين امر، خانه براي آنها چيزي متفاوت از لانه حيوانات است. نه تنها از آن جهت که خانه سازي انسان جنبه غريزي ندارد و محصول اراده و آگاهي اوست، بلکه از اين حيث که انسان خانه را علاوه بر جنبه هاي مادي و نياز به ادامه حيات، بلکه «جنبه نمادي» هم براي او دارد.

آنچه خانه را جالب مي سازد همين آميختن آن با کليت فرهنگ و تمدن است. اين است که خانه انسان را از «لانه» حيوانات متمايز مي کند و «معماري» به مثابه نوعي «هنر» و در عين حال «علم» تلاش سازمان يافته انسان براي خانه سازي و متمايز کردن خانه خود از لانه است. اگر از اين زوايه تاريخي و انسان شناسانه تاريخ خانه سازي و معماري را دنبال کنيم، در مي يابيم خانه در مراحل مختلف تاريخي متناسب با نوع خانواده و ساختارهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي و محيطي اشکال گوناگون داشته است.

در عين حال، مسکن با طبيعت و زيست محيط انسان نيز پيوندي نزديک دارد. خانه از هر نوعي باشد لاجرم در طبيعت و بر روي طبيعت و با استفاده از مواد بدست آمده از طبيعت ساخته مي شود. و نمي تواند بدون سازگاري با طبيعت به حيات خود ادامه دهد. بنابراين مسکن نه تنها رنگ تاريخ بلکه رنگ جغرافيا نيز دارد. اما در اينجا نيز انسان به دستکاري طبيعت مي پردازد و بر آن مسلط مي شود تا بتواند خانه اي بسازد که با فرهنگ او سازگار باشد نه صرفا با مقتضيات طبيعت. تنوع الگوهاي مسکن و معماري از خانه هاي برفي اسکيموها، الاچيق عشاير، خانه هاي گلي و گنبدي کوير، تا برج هاي سر به فلک کشيده منهتن نيويورک و تهران تمام حاصل تعامل طبيعت، تاريخ، جغرافيا، فلسفه، دين و هنر و زيباشناسي هاي متعدد انسان هايي است که در يک بستر تاريخي طولاني آنها را ابداع و خلق کرده اند.از اينرو، خانه را بايد بيش از هر چيز «برساخته» يا «سازه اي اجتماعي و فرهنگي» دانست نه صرفا سازه اي از مواد و مصالح چوب، سنگ. از اينروست که فرهنگ هاي مختلف الگوهاي فرهنگي متفاوتي از مفهوم و فرم خانه و مسکن ايجاد کرده اند.

خانه انسان نقطه اتصال و تثبيت شدن ما در روي کره خاکي و بلکه کليت عالم و هستي است. از اينرو اهميت معنايي خانه در وجه اول در ايجاد «حس تثبيت» و «ثبات بخشي در كره خاكي و جهان است.» تلاش افراد براي صاحبخانه شدن و رهايي از خانه استيجاري بيش از هر چيز ناشي از احساس نياز معنوي به پيدا کردن نقطه اي براي اتکا در روي خاک و جهان هستي، و براي نجات از معلق بودن و سرگشتگي پنهان است. خانه ما را متعلق به زمين مي کند يا بهتر است بگوييم زمين را به ما متعلق مي سازد. اين حس تعلق داشتن به جا و مکان اگرچه ظاهري فردي دارد اما گروه ها و اقوام نيز تنها و تنها از راه تثبيت و تعلق يافتن به جا و مکان مشخص است که مي توانند هويت و قدرت خود را تثبيت کنند. تلاش قوم يهود براي بدست آوردن سرزمين و نجات از سرگشتگي تاريخي، آنها را به اشغال سرزمين فلسطين و سال ها جنگ طولاني با اعراب و مسلمانان کشاند. و تمام ملت هاي جهان تا حدي از آنرو از «وطن» و سرزمين تا پاي جان دفاع مي کنند که مي دانند از دست دادن سرزمين تنها به معناي از دست دادن خاک نيست، بلکه زير پاي هويت اجتماعي انسان با از دست رفتن سرزمين خالي مي شود. داشتن سرزمين و خانه اي از آن خود، نه تنها به معناي تثبيت و رهايي از سرگشتگي است، بلکه به معناي دستيابي به «حريم خصوصي» است. حريم جايي است که انسان مي توان ارامش داشته و آنگونه اي که خود و فرديت او ايجاب مي کند زندگي و رفتار نمايد. خانه «حريم فرهنگي» است که ما را از ديگري جدا مي کند و در عين حال زندگي و همزيستي ما با ديگران را ممکن مي سازد. مفهوم حريم و فرديت، مفاهيم فرهنگي هستند که از فرهنگي به فرهنگ ديگر تفاوت مي کند. در جوامعي که فردگرايي در آن رشد يافته تر است و ارزش هاي فردگرايانه در آن غلبه دارد، مقوله حريم خصوصي هم در معناي مکاني و هم در معناي اجتماعي آن يکي از مفاهيم کليدي حيات اجتماعي است. در اينگونه فرهنگ ها معماري خانه ها بگونه اي است که هر يک از اعضاي خانه بتوانند در درون خانه «حريم خصوصي» خود را داشته باشند. در جوامع و فرهنگ هايي که ارزش هاي اجتماع گرايانه غلبه دارد، مفهوم حريم خصوصي متفاوت است و کارکرد فرهنگي خانه بيش از هر چيز حفظ و صيانت از ارزش هاي جمعي است.

پس خانه با کليت وجود ما مرتبط است نه صرفا پاسخگوي نياز مادي و بقا ما باشد.