مفهوم خانه:

خانه: اطاق، بيت، از متون قديم برمي‌آيد كه «خانه» و «سراي» با هم فرق دارند. خانه به معني اتاق است و سراي به معني حالية خانه‌دار عربي يعني مجموعه محوطه‌اي كه شامل اطاق‌ها و حياط‌ها و غيره است. جائيكه در آن زيست مي‌كنند …لغت‌نامه معين

 

خانه: آن جائي كه در آن آدمي سكني مي‌كند. سرا، منزل، مستقّر ….لغت‌نامه دهخدا

خانه: سرپناهي است كه آدمي در آن زندگي مي‌كند و جائي است كه در آن از پديده‌هاي بومي (طبيعي) مانند تابش خورشيد، باد و بارشهاي آسماني هم بهره گرفته مي‌شود و هم در پناه است. واژه خانه در گذشته به آنچه امروز (اتاق) مي‌گوييم، گفته مي‌شده. و آنچه كه امروزه «خانه» مي‌گوييم سرا ناميده مي‌شده است. هنور در برخي گويشها، به ويژه در روستاها به اتاغ، خانه مي‌گويند و در نيمروز (جنوب) ايران به خانه‌اي با چند اتاغ «خانه‌سرا» گفته مي‌شود. در روزگار باستان خانه‌ها كوچك و كمابيش داراي يك اندام يا اتاغ بوده‌اند. خوابيدن و زندگي و آشپزي و كارهاي دستي و… هم در يك جا انجام مي‌شده است. تا اينكه كم‌كم كاربريهاي گوناگون در خانه، اندامهاي ويژه‌اي براي خود يافتند:

پيشخان، درگاه، درآيگاه، دالان، دهليز، هشتي، مياندر، سه‌دري، پنج‌دري، هفت‌دري، تالار، گوشوار، تهراني. تنبي، ارسي، پستو، ايوان، سرسرا، سرداب، بالاخانه، مهتابي، آشپزخانه، آبريزگاه، انبار، باره‌بند، ميانسرا، سرابستان.فرهنگ مهرازي ايران

خانه برپا داشتن و در خانه زیستن امری است فنی، علمی و اجتماعی که داده­ها و پدیده­های مختلفی در شکل­گیری­اش دخالت دارند، پدیده­هایی که بی­توجه به آنها خانه مفهومی نخواهد داشت. بر این اساس، مفهوم خانه را می­توان در سه گستره مورد بررسی قرار داد:

ـ خانه در گستره ساختمانی به مفهوم یک ساختمان با تمام شرایط و مشخصات فنی لازم،

ـ خانه در گستره کاربردی به مفهوم مکان زندگی که انسان واحد اندازه­گیری و نقطه مرکزی احساس­هایش می­باشد،

ـ خانه در گستره اجتماعی به مفهوم خانواده و نمایان­گر تصور نمادینی که واحد اندازه­گیری و مرکز یا نقطه عطفش به شکل هسته اجتماعی درآمده است.

معماران و صاحب­نظران گوناگون تعاریف متنوعی از خانه ارائه کرده­اند که از جمله آنها می­توان به موارد زیر اشاره نمود:

خانه جائي است كه ساكنان آن احساس ناراحتي نكنند و اندرون خانه يا جائي كه زن و بچه زندگي مي‌كنند مي‌بايست تنوع زيادي داشته باشد تا خستگي احساس نشود.) كريم پيرنيا(

خانه پوششي است كه در تطابق با برخي از شرايط رابطه صحيحي را بين محيط خارج و پديده‌هاي زيستي انسان برقرار مي‌سازد. در خانه مي‌بايستي كه فرد يا يك خانواده زندگي كند. يعني اينكه بخوابد، راه برود، دراز بكشد، ببيند و فكر كند (لوکوربوزیه).

خانه برای ساکنانش مرکز جهان است و برای محله­ای که در آن جای گرفته است، شاخص­ترین بنا در تحکیم مکان به شمار می­رود (مور).

خانه در درجه اول يك نهاد است و نه يك سازه و آن نهاد براي مقاصد بسيار پيچيده‌اي بوجود آمده است. احداث يك خانه پديده‌اي فرهنگي است و شكل و سازمان آن به شدت تحت‌تأثير فرهنگي است كه براي تعلق دارد (راپاپورت).

خانه فضايي است مورد استفاده گروه كوچكي از انسان‌ها كه در كوچكترين نظام اجتماعي يعني خانواده گنجانده شده‌اند. بنابراين يكي از مهم‌ترين ويژگيهاي خانه خصوصي بودن آن مي‌باشد. خانه نقطه شروع و ختم فعاليت‌هاي روزانه مي‌باشد. صبح‌ها ، حركت از خانه آغاز مي‌شود و شامگاهان مجدداً به خانه ختم مي‌گردد و تنها در خانه است كه فرد سكون و آرامش موردنياز پس از كار و فعاليت روزانه را بدست مي‌آورد. خانه مبدأ دنياي پيرامون ما نيز به حساب مي‌آيد. ما همواره فواصل را در محله يا محيط اطراف محل سكونت خود نسبت به خانه‌مان مي‌سنجيم. خانه به دو صورت در خدمت انسان قرار مي‌گيرد. به او پناهگاهي مي‌دهد كه بتواند آسايش را در درون آن احساس كند و در آرامش به سر ببرد و ديگر اينكه حكم نقطه عطف فعاليت‌هاي او را در جهان داشته باشد. بديهي است كه اين دو كاركرد لازم و ملزوم يكديگرند. تنها آن زماني كه خانه حس تعلق و ايمني را خلق كند انسان آن قدرت دروني را كه براي به حركت درآمدن نياز دارد به دست مي‌آورد…..كريستين نوربرگ شولتز

نقطه‌اي است ثابت كه شكل محيطي مفروض را به «مكان مسكون» تغيير مي‌دهد. خانه با مطرح‌ شدن به عنوان پيكره‌اي معمارانه در محيط، هويت ما را محرز كرده و امنيت را بر ما ارزاني مي‌دارد و سرانجام هنگام پاي نهادن به خانه به «آسايش» دست مي‌يابيم. براي داشتن احساس در حانه بودن، يعني آسايش، بايستي به اين وابستگي غنيمت بخشيد و آنرا قابل لمس ساخت. خانه می باید خلق و خوی آن فعالیت هایی را که در درونش جریان می یابند را آشکار سازد . وظیفه اصلی هر خانه افشای جهان است نه به صورت گوهر و عصاره ، بلکه به شکل فراخوان . یعنی در قالب ماده و رنگ ، موضع نگاری و گیاهان ، فصول ، آب ، هوا و نور ….كريستين نوربرگ شولتز

هر قدر هم که معماران وراجی کنند در روی زمین خانه انسان زیان آورتر از ویروس است. اما رفتار من با دودلی آمیخته است, چرا که می توانم به سیاق دن کیشوت بگویم خانه مرکز جهان و کل عالم است. (مونتا موزونا)

خانه تنها مکانی است که اولین تجربه های بی واسطه با فضا در انزوا و جمع در آن صورت می گیرد . خلوت با خود , همسر و فرزندان و دیگران , همه و همه بی تعرض غیر در آن ممکن می گردد . (تادائو آندو)

خانه به تعبیر من مکانی است که تمام عالم را در خود جای می دهد. از نظر من مفهوم خانه در معماری معاصر نور بیشتر است. در طراحی مسکونی سمت و سویی که دنبال می کنم حس وجود است. (مایومی میاواکی)

خانه ها برای زیستن است نه برای نگریستن . بنابراین کاربردشان مهمتر از شکل ظاهریشان می باشد، مگر آنکه هر دو نکته در یک خانه جمع شده باشد. (فرانسیس بیکن)

گاستون بشلار، فیلسوف فرانسوی، از پدیدارشناسانی است که مفهوم خانه را در نوشته­های خود مورد توجه قرار داده است. او به پژوهش پدیدارشناختی در ارزش­های باطنی، خصوصی و درونی خانه می پردازد و در زیبایی­شناسی فضا به بوطیقای مکان­های بسته و محدود خانه، آشیانه و گوشه­های دنج خانه توجه خاصی دارد. به نظر او خانه باید همزمان در وحدت و یکپارچگی و در تشکل و پیچیدگی­اش مطالعه شود، به گونه­ای که بتوان همه ارزش­های اجزاء را در ارزشی اساسی و اصلی جا داد.

بشلار می­نویسد آدمی پیش از افکنده شدن به جهان در گهواره خانه نهاده شده است. در خانه آشنایی با جهان بی­واسطه صورت می­پذیرد. آنجا نیازی به گزینش مسیر و جستجوی هدف نیست. جهان در خانه و حول آن به سادگی ارزانی گردیده است. می­توان گفت خانه مکانی است که وقوع زندگی روزمره را در خود گرفته است و زندگی روزمره معرف چیزی است که تداوم خود را در هستی حفظ کرده و از این رو همچون تکیه­گاهی آشنا به پشتیبانی ما می­نشیند.

از دیدگاه بشلار هر فضایی که بتوان در آن به واقع مسکن گزید، مفهوم خانه را از آن خود می­کند. همچنان­که می­توان در پناه ضخامت دیوارهای محکم ترسید و خود را در معرض خطر دید، می­توان برای تسلی خود به نیروی تخیل دیوارهای فرضی برافراشت. بدین­ترتیب در نگاه نخست هر مأمن و پناهگاه، هر گوشه دنج و اتاقی برانگیزاننده رویاست، در فضای آن خاطره و تخیل به هم می­آمیزند و به یکدیگر غنا می­بخشند.

در نوشته­های بشلار خانه قبل از هر چیز فضا و مکانی درونی است. درونی­بودن آن در رابطه با بیرون آن، با کوچه و خیابان، رودخانه و مزرعه، گستره­های بیرونی روستا و شهر، دریا و زمین و آسمان، طبیعت و جهان و سرانجام همه هستی، معنا و ارزش می­یابد: آنچه فیلسوفان پیش از او با تعبیر عالم کبیر از آن یاد کرده­اند.

برای بشلار که سکونت را در تخیل و رویاهای ما مطالعه می­کند، خانه پیکر و مجموعه­ای از تصویرهای خیالی است که به آدمی دلایل یا پندارهای توازن و استواری را می­دهد. خانه هم تصویرهایی پراکنده به ما عرضه می­کند و هم مجموعه و پیکری از تصویرها و در هر دو حالت تخیل به ارزش­های واقعیت می­افزاید. در تخیل ما هزار و یک تصویر ذهنی حول­وحوش خانه گرد می­آیند. اگر بتوانیم همه این تصویرها را تشخیص دهیم، به نحوی به روح خانه راه می­یابیم و در این صورت می­توانیم روان­شناسی واقعی خانه را بپرورانیم.

بیشتر ما این تجربه را داشته­ایم که از خانه­ای به خانه دیگر نقل مکان کنیم یا مسکنی بیابیم که در وحله نخست بیگانه، ناخوشایند و شاید حتی خصومت­آمیز باشد. اما با گذشت زمان ما از خانه جدید و متعلقات آن چنان استفاده می­کنیم که گویی مدت­هاست آنها را بکار می­بریم. می­توانیم وقتی به آن باز می­گردیم، در آسایش باشیم، استراحت کنیم و خودمان باشیم. اما چرا در این مکان بخصوص می­توانیم خودمان باشیم تا جاهای دیگر؟ به نظر می­رسد تصور ما از فضاهای شخصی که تا اندازه­ای امتداد عینی و ملموس خود ما است، بسط می­یابد تا خانه­ای را که برای خودمان برگزیده­ایم، نیز در برگیرد.

ما همان­طور که به خانه، این گوشه دنج و کوچک در جهان عادت می­کنیم و آن را از خودمان می­دانیم، خصوصیاتی از خودمان را نیز بر طرح و عناصر فیزیکی آن فرا می­افکنیم. اثاثیه و نحوه چیدن آنها، تصاویری که نصب می­کنیم و گیاهانی که می­خریم و پرورش می­دهیم، همه نمودهایی هستند از تصویری که ما از خودمان داریم و همه پیام­هایی درباره خودمان هستند که می­خواهیم به خودمان و به نزدیکانی که به خانه­مان دعوت می­کنیم، منتقل شوند. بدین­ترتیب خانه ممکن است به دو صورت دیده شود: اول تجلی آشکاری از خود که در این حالت پیام­های روانی از خود به سوی نماد عینی خود جاری می­شود و دوم به صورت کشف و شهود ماهیت خود که در این حالت پیام­ها از نماد عینی به جانب خود باز می­گردند.  با توجه به آنچه گفته شد، خانه بازتابی است از اینکه انسان خود را چگونه می­بیند. خانه متشکل از فضای محصور درونی و فضای باز بیرونی است و بدین­ترتیب دو جزء بسیار مهم و متفاوت دارد: فضاهای داخلی و صورت خارجی. لذا خانه به خوبی چگونگی تصور فرد از خود را به دو طریق باز می­تاباند: به واسطه فضاهای خصوصی درون و فضاهای عمومی برون. فضای خصوصی خودی است که از منظر درونی دیده می­شود و فقط بر نزدیکانی آشکار می­شود که به درون خانه دعوت شده­اند و فضای عمومی آن خودی است که برمی­گزینیم تا به سایرین نشان دهیم.

به هرترتيب ، خانه تنها به پديدآوري کيفيات جوي محيط اکتفا نکرده ومي بايد خلق وخوي آن فعاليت هايي که در درونش جريان مي بايد را نيزآشکار سازد. وظيفه اصلي هرخانه : افشاي جهان نه به صورت گوهر و عصاره بلکه به شکل (فراخوان) يعني درقالب ماده و رنگ ، موضوع نگاري  و گياهان ، فصول ، آب وهوا  ونور. اين گونه افشا با بهره گيري ازدو روش مکمل يکديگرحاصل آمده : به ياري باز بودن نسبت به جهان پيرامون ، وبه ياري عرضه داشت کنجي براي عزلت ازجهان مزبور . به هرحال ، اين کنج عزلت مکاني که درآن جهان بيرون به فراموشي سپرده شده نبوده، بلکه جايي است که انسان خاطرات خود از جهان را درآن گرد آورده وآن ها را با زندگي روزمره خورد، خواب ، صحبت وسرگرمي خود مرتبط مي گرداند . علاوه براين ، کنج عزلت ياد شده را مي توان مکاني انگاشت که پديده ها پس ازتغليظ  و تاکيد درآن به صورت ( نيروهاي محيطي ) ظاهرمي گردند.  زندگي جاري درخانه دراصل حالت مشاع دارد . پس عقب نشيني به خانه نه به معناي منزوي شدن بلکه مبين نوعي متفاوت ازديدار، يعني ديدار محرمانه سکونت خصوصي مي باشد . اين ديدار بيشتر برمبناي عشق استوارگرديده تا آگاهي وتوافق ، وعشق درواقع محرکه اي است که تماس مستقيم با پديده ها را ممکن مي سازد. بدين جهت روانکاوسوئيسي بينس وانگر، خانه را به عنوان فضايي که ( تجمع عاشقانه ) درآن واقع مي شود معرفي کرده  و متذکرمي گردد که فضائيت عشق بيش از ( درتصرف آوردن ) بر (پذيراشدن ) استوارمي باشد. ما نيزمي توانيم بيفزاييم که عشق همان حالت رواني مقدماتي است که بروز ديگرخلق ها را امکان پذيرمي سازد. خانه نقطه اي است ثابت که شکل محيطي مفروض را به معرض ( مکاني مسکون ) تغييرمي دهد. با مساعدت گرفتن ازخانه ، دوستان جهان شده وجاي پايي را که براي فعاليت درآن نياز داريم براي خود فراهم مي آوريم . خانه با مطرح شدن به عنوان پيکره اي معمارانه درمحيط ، هويت ما را محرز کرده  و امنيت را برما ارزاني مي دارد. و سرانجام ، هنگام پاي نهادن به خانه به (( آسايش )) دست مي يابيم . درخانه چيزهايي را مي يابيم که برآنها وقوف داشته و گرامي شان مي داريم . ما آنها را با خود ازبيرون آورده وبه خاطرآنکه ( بخشي ) از( جهان ما ) را مي سازند در کنارشان به زندگي   مي پردازيم . ما آنها را در زندگي روزمره خود به کاربسته ، دردستهايمان نگاهشان داشته ، وتحت عنوان بازنمودهاي خاطرات خود از مفاهيم شان لذت مي بريم . بدين ترتيب دروني کيفيت ( خصوصي ) را دراختيارگرفته و به صورت متممي براي نفس باطني خود ما عمل مي نمايد .  ازاين رو ، هنگام تحقق بخشيدن به سکونت خصوصي ، به آزمودن آنچه ( آرامش داخلي ) خوانده شده پرداخته ايم.

مردم براي تامين سرپناه و بيان احساس خود در مورد فضاي زندگي نياز به خانه دارند . به علاوه ، خانه فضايي مانوس فراهم مي کند تا افراد به راحتي درآن زندگي کنند . مردم مي خواهند قلمروي داشته باشند که صرفا مختص آنها باشد . ايده آل اين است که خانه با طبيعت اطراف خود يا طبيعت مصنوع پيرامونش هماهنگ باشد . مردم مي خواهند خانه هايشان از نظر اقتصادي با صرفه باشد ، از مصالح سالم و بي عيب استفاده شود ، ترکيب خوب و محکمي داشته باشد و بتواند اجزاء ساخته شده اش را نگه دارد ، بدون اينکه براي دوام خود احتياج به نيروي اضافي يا هزينه هاي سنگين داشته باشد . به علاوه ، آنها مي خواهند خانه هايشان با فعاليتهايشان مطابقت داشته باشد ، به روز و با روياهاي آنان هماهنگ باشد . خانه بخش کوچکي از دنياي بزرگ است ، اما براي مردمي که در آن زندگي مي کنند ، خانه مي تواند تمام دنياي آنها باشد . خانه پوشاک ، ماشين ، فضاي کار، کلکسيون کارهاي هنري و فضاي خواب و استراحت آنها را در خود جاي مي دهد.

هر خانه اي در متن و زمينه خاصي قرار مي گيرد ؛ ممکن است در قطعه زميني در جنگل يا در چمنزار واقع شده باشد يا در شهرک يا در شهر يا محدوده خاصي در يک ساختمان . ساکنان در فضا يا ساختمان جديد خود معمولا فضاي زندگي مورد نظر خود را با استفاده از رنگ ، نور و مبلمان ايجاد مي کنند و به گونه اي شکل فضا را تغيير مي دهند.