مفهوم سكونت

سكونت را مي‌توان بيانگر تعيين موقعيت و احراز هويت دانست. سكونت بيانگر برقراري پيوندي پرمعنا بين انسان و محيطي مفروض مي‌باشد كه اين پيوند از تلاش براي هويت يافتن يعني به مكاني احساس تعلق داشتن ناشي گرديده است بدين ترتيب، انسان زماني برخود وقوف مي‌يابد كه مسكن گزيده و در نتيجه هستي خود در جهان را تثبيت كرده باشد.

از نظر هايدگر طرز و طريق بودن انسانها بر روي زمين، سكونت كردنشان است. او در مقاله «ساختن، سكونت گزيدن، انديشيدن» با ريشه كلمه آلماني Bauen (ساختن) دلالتهاي قديمي و پهنه مفاهيمي را از نو مي‌گشايد تا غذاي وجود را بيان كند و سكونت را به بودن با چيزها تعبير مي‌كند: همچنان كه در وجود و زمان نيز از سكونت ذات انسان در حقيقت خود وجود بحث مي‌كند. او در گفتار خود اصرار مي‌ورزد كه انديشيدن و شعر لازمه سكونت است. او سكونت را اساسي‌ترين ويژگي وجود مطابق آنچه فانيان ‌اند فرض مي‌كند. در پايان اين مقاله چنين آمده است: «در حال حاضر همه از كمبود مسكن سخن مي‌گويند؛ اما كسي به مصيبت واقعي سكونت نمي‌انديشد. بي‌خانماني بشر از آن است كه كسي بحران واقعي مسكن را به مثابه مصيبت درك نمي‌كند.» پاسخ هايدگر در پرسش از راه حل مسئله چنين است: «فانيان سكونت را به سوي تماميت ماهيت خود سوق مي‌دهند، و اين مشروط بدان است كه بر مبناي سكونت كردن بنا كنند و براي سكونت كردن فكر كنند.»

آندره آس روبي گفت وگو پيرامون مساله مسکن نبش قبر يکي از مهم ترين موضوعات معماري معاصر است که زير ساير مباحث و منازعات معمارانه مدفون شده است. هرچند به نظر مي رسد مساله سکونت به موضوع تکراري و رنگ باخته محافل معماري بدل شده ولي از آنجا که مسکن يک نياز اجتماعي و اولويتي است مقدم بر تمام کارهاي ديگر که از جانب اجتماع به معماري تحميل مي شود. معماري مدرن با محور قرار دادن موضوع مسکن، خود را سازماندهي کرد و زيربناي خود را شکل داد، به گونه يي که اين مساله همواره باعث تحسين معماري مدرن شده است. ولي معماري معاصر همواره تلاش کرده است با دوري جستن از اين مساله از زير سايه معماري مدرن خارج شده و گذشته خود را فراموش کند.

در واقع يادآوري اين مفهوم به معناي تداعي خاطرات تلخ گذشته در ذهن معماري معاصر است. از اولين روزهاي آغاز مدرنيسم مساله سکونت در قالب تضادي جنون آميز ميان سکونت در خانه هاي شخصي و خانه هاي جمعي(آپارتمان) وجود داشته است. ابتدا توليد انبوه سکونتگاه ها بر مشکل خانه دار شدن مردم و سکونت آنها فائق آمد و همان گونه که هانس ميرMeyer)   (Hannesدومين رئيس مدرسه معماري باهاوس(Bauhaus)  بيان مي کند، خود را از نظامي زيبايي شناسانه به نظامي اجتماعي تبديل مي کند. در اين زمان براي جبران عدم توجه به جنبه زيبايي شناسانه و شخصيت معمارانه بنا، معماري پناهگاه خود را در خانه هاي شخصي اشراف و ثروتمنداني يافت که هم چنان به آينده معماري خوش بين بودند.ساخت خانه هاي شخصي به عنوان بازاري ويژه و اختصاصي براي کارفرمايان ثروتمند به گونه يي معماري جايگزين تبديل شده است که پروژه هاي پيشرو در آن فقط به عنوان معماري سمبليک و نشانه يي قابل تشخيص هستند. به طور مثال اين گونه پروژه ها حجمي حدود 80 درصد از مجلات معماري را اشغال مي کند ولي تاثير بسيار اندکي بر چشم اندازهاي بصري و رواني جامعه معاصر دارند. آنچه معماري معاصر با آن دست به گريبان است ، مسکني است که اساساً خارج از ساز و کار طبيعي اقتصاد عمل مي کند يا حداقل اقتصادي بر مبناي اصول و ويژگي هاي آنچه امروزه معماري معاصر با آن دست گريبان است.طرح سکونتگاه هاي کوچک و استاندارد مدرن به طور کلي در پاسخ گويي به نيازهاي زندگي امروز و انسان معاصر ناتوان است و در حال حاضر به طور چشمگيري مسکن طبقات ضعيف اجتماع شده است و اين دليل اصلي وجود حدود يک ميليون آپارتمان با قطعات پيش ساخته در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق است که همگي خالي مانده اند و در انتظار سرنوشتي مشابه با ساختمان هاي بلندمرتبه در پورت ايگو سنت لوئيس امريکا Pruitt lgoe St Louis  هستند که تخريب آنها در سال 1972 مصادف با تاريخ مرگ معماري مدرن محسوب مي شود. با توجه به اين پيشينه معماري معاصر نمي تواند انتظار کمکي از سوي تاريخ معماري مدرن براي حل مشکل سکونت باشد. حال سوال اساسي اين است که در اين صورت منبع بعدي براي پاسخ به اين سوال چه خواهد بود.

پيتر آيزنمن (Peter Eisenrnan ) نسخه جديد و مناسبي را در اين مورد تجويز مي کند. او مي گويد؛ انسان معاصر مدت ها است که هيچ تصور کلي و مفهوم عيني از زندگي ندارد ولي با اين وجود به ساخت خانه ها و زندگي در آن ادامه مي دهد. در واقع نظر آيزنمن برداشتي از گفته هايدگر در کتاب «ساختمان ، سکونت ، تفکر» است، جايي که او مشکل واقعي سکونت را در بحبوحه بمباران جنگ جهاني در اروپاي ويران اينگونه بيان مي کند؛ بازماندگان جنگ هيچ گاه براي درک مفهوم و ماهيت زندگي از آن دست نمي کشند آنها نياز دارند که ياد بگيرند چگونه سکونت کنند.

موضوع مهمي که در دوران تسلط مدرنيسم در حيطه معماري مطرح شد اين بود که معماري براي خود قدرت آموزشي و تربيتي قائل بود به همين دليل يک ساز و کار تبليغاتي واقعي را نيز با هدف بسط توسعه اين ديدگاه جديد به شيوه زندگي به کار گرفت. در نخستين گام اين آموزش ها فقط محدود به توصيه هايي در کتاب «سکونت جديد» بود ولي خيلي زود براي وارد شدن اين مفاهيم جديد به پايه هاي اصلي فرهنگ اجتماعي مردم به فيلم تبديل شد.

ميس وندره ترجيح داد تا اين نقش آموزشي را به صورت شخصي انجام دهد. او در پاسخ به نقدهاي اتهام آميز عليه خانه هايي که مي ساخت علاقه نشان مي داد و در پاسخ به نامناسب بودن خانه هاي او براي زندگي روزمره جواب مي داد که من به مردم چگونه زيستن در خانه هايي که ساخته ام را ياد مي دهم و براي اطمينان گاهي به صورت سرزده به خانه مالکاني که خانه آنها را ساخته بود مي رفت تا مطمئن شود مبلمان خانه ها را همانگونه که او در پلان طراحي کرده قرار داده باشند.

پس مي توان نتيجه گرفت که در دوران مدرن معماران علاوه بر خلق فضاها شيوه زندگي نويني را ايجاد کردند. در جوامع امروز اين نقش به عهده صنايع بزرگ و فراگيري هستند که با سرعت مدل ها و الگوهاي جديدي را طراحي و از طريق شبکه هاي گسترده رسانه يي تبليغ مي کنند. امروزه ده ها هزار طراحي داخلي گوناگون و مجلات مختلف که بدون شک مشخص کننده فرهنگ واقعي سکونت امروزي بيش از هر زمان ديگري است با در اختيار داشتن اين توليدات ، زندگي و معماري به فرهنگي پايدار مي رسند بدون اينکه توانايي رسيدن به خلاقيت هاي هنري خلق شده روزمره را داشته باشند، تنها قادر است در مقابل آنها عکس العملي درخور ارائه کند.

تحقيق براي ارائه مفهوم عيني سکونت منجر به کشف نوعي وجود بدلي مدرن که فراگير از نظر مکاني و زماني و غيرقابل تعريف است مي شود؛ درست مانند زماني که رنگ ها با هم مخلوط مي شوند رنگ جديد فقط تحت تاثير بر هم نهي رنگ هاي اصلي ايجاد مي شود . مي توان سکونت را نيز فقط از طريق بر هم نهي شرايط زندگي روزمره انسان معاصر تعريف کنيم. اين نوع تعريف مرکزگريز باعث دستيابي به فرآيندهاي تاثيرگذاري مي شود که موجب دو استحاله اساسي در سکونت گاه هاي معاصر مي شود.

  • تحرک وابسته به فضا و زمان
  • عدم خلوص گونه شناختي در مورد حرکت وابسته به فضا و زمان

اگر سکونتگاه ها در قرن 19 و اوايل قرن بيستم نوعي زندگي پايدار و محدود به مکان را ارائه مي داد، امروزه تحرک و فعاليت هاي زياد ميان قطب هايي که انسان در آن حضور دارد سبب ايجاد مکان هايي مي شد که به ميزان زيادي تابع زمان و فضا هستند. با وجود تحرک بسيار زياد که جزيي از زندگي معمول افراد جامعه است بدويت مدرن به شرايط هر روزه تبديل شده است. در کشور امريکا ميانگين تغيير شغل و محل زندگي براي هر شهروند تقريباً 5 ساعت و در اروپا نيز با سرعت کمتري در حال نزديک شدن به اين ميانگين است.

– تفکر هایدگر در باب معماری، نوشته کریستین نوربرگ شولتز، فصلنامه معمار، شماره 12 (بهار 1380).

»شهروند انعطاف پذير« زندگي خود را اساساً بر مبناي نيازهاي در حال تغيير شغل خود سازماندهي مي کند. افزايش تغيير شغل هاي بلندمدت و جهاني شدن بازار کار موجب پديد آوردن نوعي زندگي نوين شده است که از نظر زماني و مکاني به شدت دستخوش تغيير شده به همين دليل سکونت بيشتر و بيشتر به موضوع فرهنگ حرکت تبديل شده است. خانه مفهوم قلمرو و ملک شخصي را از دست داده است و خود را با مفهوم جديد ملک متحرک معرفي مي کند. معمار آلماني ( Andr Poitiers ) پيش بيني مي کند که در آينده انسان ها در واحدهاي سکونتي متحرک زندگي خواهند کرد. واحدهايي قابل حمل که با مالکان شان جابه جا خواهند شد. اين نوع محرک به طور قطع شيوه زندگي انسان را نيز تغيير خواهد داد و مفهوم انعطاف پذيري که زاده تحول و انقلاب عظيم در سازه ساختمان هاي مدرن بوده است در انتهاي دوره مدرن تنها به کليشه يي تکراري و رنگ باخته بدل شده بود و نقش مفهومي و اساسي خود را انجام نمي داد.

به رغم تغيير شيوه زندگي در دوران استقلال فردي مفهوم تيپولوژي معماري به ميزان زيادي بي معنا شده و ماهيت خود را از دست داده است. يک واحد مسکوني به صورت استاندارد براي يک خانواده با يک يا دو فرزند موضوعي نامربوط است، مگر اينکه اين خانواده از نظر برقراري روابط اجتماعي و انساني جزيي از جوامع توسعه يافته نباشد. تقريباً نيمي از ازدواج ها در کشورهاي پيشرفته به طلاق منتهي مي شود که مي تواند دليل اغواکننده يي براي فکر کردن به طراحي خانه هايي براي يک زوج مطلقه و دو فرزند باشد. در طرف مقابل روش زندگي طبقات اجتماعي مجرد نيز داراي اهميت است؛ طبقه يي که فقط شامل جوانان 20 تا 35 سال نمي شود بلکه طيف وسيعي از سالخوردگان و بازنشستگان را نيز دربرمي گيرد که عمدتاً با توجه به ارائه خدمات عمومي ، زندگي در مکان هاي عمومي را بر خانه هاي قديمي خود ترجيح مي دهند. براي اکثر شيوه هاي سنتي زندگي نوين همچنان مفاهيم عيني براي طراحي سکونت گاه وجود دارد که بايد بسط و توسعه يابند. از آنجا که نياز ها و خواسته هاي جديد شيوه هاي زندگي را دائماً تغيير مي دهند اين طراحي گونه يي تيپولوژي جديد براي مسکن هاي نوين بر اساس اين شيوه هاي غيرمحتمل است. اين در حالي است که اين روش هاي زندگي موجب پيدايش مدل هاي کوچک تري مي شوند. شکل هايي که در فرآيند استحاله هيچ گاه کامل نمي شوند ولي دائما به شرايط در حال تغيير عکس العمل نشان مي دهند. دقيقاً مانند تکنيک هاي توليدات صنعتي امروزي مدل هايي که به سرعت شکل مي گيرند و براساس توانايي هايشان تحت شرايط ويژه و گزينش هاي مختلف تقسيم بندي مي شوند. در واقع در حين توليد توانايي تطابق با شرايط و پارامترهاي گوناگون محيط را فراخواهند گرفت. تکنولوژي هاي نوين توليد با استفاده از کامپيوتر با روش هاي گوناگون نرم افزاري در مقايسه با مفاهيم استاندارد دوران مدرن به طور کامل عقب ماندند. مفاهيم مدرن به جاي فراهم آوردن پايه هاي تکنولوژيک رابطه جديدي بين معماري و فرم هاي سازمان دهنده در حال تغيير تحت تاثير نيازهاي جامعه به وجود آوردند. پس معماري امروز خود را در نقطه آغاز مانند ابتداي دوران مدرن مي يابد و مساله سکونت همچنان مي تواند يک بار ديگر به آزمايشگاه تحقيقي معماري جديد تبديل شود.